|
" غافلان همسازند ، تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید "
|
فاصله می گیری روزها و شاید ماه ها ، اما عجیب نیست باز گشتت
وقتی یک عمر چیز غریبی
از جنس ِ چشمهایت را نبند روی شانه هایت سنگینی می کند؛
اما زمینش نمی گذاری با اینکه گاهی صاف ایستادن بدون بغض
برای غرور همیشگی تو هم سخت می شود.
گشتی میان کوچه های شهر بزن حتی با قلم گرفتن تمام ِ
هزاران هزار سالهای زیستِ آدمهای پیش و فقط نگریستن به تمدن ِ
هزارو سیصدو هشتادو هشت سالگی اکنون بوی تلخ و تند نوعی
توحش مدرن مشامت را آزار میدهد. لبخند می زنی و مانند عروسکهای ِ
رنگین ِ خوش رقص آهنگ ِهر موسیقی ِ مضحکی به حرکت می کشاندت .
تو آدم یا حوا نیستی این روزها خودت را با خدا اشتباه نگیر!!!
خدا نکند
که اسب وحشی ِ بی قراری های من
از مرز تاریک سرهای بی کلاه
و
خط های بی تعریف دهان های باز بگذرد
آن وقت
اگر زمین و زمان را هم به هم بدوزی
فرقی برای تاوان لبهای تو
و داغهای تنم نخواهد کرد.