تبليغاتX
بیا و دفنم کن - می ترسم از اینکه دیوانه نباشم!؟
" غافلان همسازند ، تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید "

                              

 

 

تازگی ها عجیب می ترسم و هیچ شعر عاشقانه ای در خاطرم نمی ماند.

 

 

می ترسم از اینکه پرواز با بالهای مشترکمان سهم من نشود!!

 

 

تازگی ها جور غریبی می ترسم و تمام نوشته هایم دارند رنگ  اعتراض و بهت می گیرند.

 

 

به خودم که شک می کنم تمام اتاق طعم بیست و یک سالگی ام را میدهد طعم گس تعلیق و خلا

 

 

 و اینکه کسی مدام به شکل چندش آوری با ناخنهایش روی آینه ی دلم خط می کشید....

 

 

طعم طناب - کف پایم روی صندلی و ترس از اینکه مباد تا ابد معلق بمانم و گاهی به طرز وحشتناکی

 

 

 دلم می خواست کسی صندلی را از زیر پایم بکشد ! و دستهایم هوای معلق کنار و جودم را چنگ بزند

 

 

 و نفس نفس به صبوری  ِ نجیب کودکیم برسم.

 

 

کسی ،  نه ، هیچ کس نتوانسته بود این گونه عجیب به ترس دیوانه کننده ی مجهولی دچارم کند

 

 

هیچ کس جز تو...

 

 

( این اولین باری است  که دلم نمی خواهد در انتهای جمله ام بنویسم بماند و نقطه چینی هم حواله اش

 

 

کنم که یعنی هر چه دوست دارید ! نه دلم نمی خواهد .

 

 

می خواهم جمله تمام شود و نقطه . فقط یک نقطه که یعنی ؛ تمام شد سر خط. )

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 7:24 قبل از ظهر  توسط عصیانگر  |