|
" غافلان همسازند ، تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید "
|
تازگی ها عجیب می ترسم و هیچ شعر عاشقانه ای در خاطرم نمی ماند.
می ترسم از اینکه پرواز با بالهای مشترکمان سهم من نشود!!
تازگی ها جور غریبی می ترسم و تمام نوشته هایم دارند رنگ اعتراض و بهت می گیرند.
به خودم که شک می کنم تمام اتاق طعم بیست و یک سالگی ام را میدهد طعم گس تعلیق و خلا
و اینکه کسی مدام به شکل چندش آوری با ناخنهایش روی آینه ی دلم خط می کشید....
طعم طناب - کف پایم روی صندلی و ترس از اینکه مباد تا ابد معلق بمانم و گاهی به طرز وحشتناکی
دلم می خواست کسی صندلی را از زیر پایم بکشد ! و دستهایم هوای معلق کنار و جودم را چنگ بزند
و نفس نفس به صبوری ِ نجیب کودکیم برسم.
کسی ، نه ، هیچ کس نتوانسته بود این گونه عجیب به ترس دیوانه کننده ی مجهولی دچارم کند
هیچ کس جز تو...
( این اولین باری است که دلم نمی خواهد در انتهای جمله ام بنویسم بماند و نقطه چینی هم حواله اش
کنم که یعنی هر چه دوست دارید ! نه دلم نمی خواهد .
می خواهم جمله تمام شود و نقطه . فقط یک نقطه که یعنی ؛ تمام شد سر خط. )