|
" غافلان همسازند ، تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید "
|
من خود فرشته ی مرگم باور نمی کنی ؟!
این روزها بوی کافور می دهد بودنم!
و سپید در سپید
رویای کودکی را می بینم
که وسیع ترین اقیانوس
میان دریاچه ی نگاهش
قطره قطره....
بگو عصیانم به کجای دنیا
بر خورده بود
که داری ، اینگونه
زمین را
به نامم سند می زنی؟!
این جا کسی به فکر چشمهای خدا نیست
وهیچ مریم باکره ای مسیح نمی زاید
و من تمام نامه های عاشقانه ام را
به باستانی ترین زبان
برای شیطان پست می کنم !
بالهایم را پس بده
شاید....
تازگی ها عجیب می ترسم و هیچ شعر عاشقانه ای در خاطرم نمی ماند.
می ترسم از اینکه پرواز با بالهای مشترکمان سهم من نشود!!
تازگی ها جور غریبی می ترسم و تمام نوشته هایم دارند رنگ اعتراض و بهت می گیرند.
به خودم که شک می کنم تمام اتاق طعم بیست و یک سالگی ام را میدهد طعم گس تعلیق و خلا
و اینکه کسی مدام به شکل چندش آوری با ناخنهایش روی آینه ی دلم خط می کشید....
طعم طناب - کف پایم روی صندلی و ترس از اینکه مباد تا ابد معلق بمانم و گاهی به طرز وحشتناکی
دلم می خواست کسی صندلی را از زیر پایم بکشد ! و دستهایم هوای معلق کنار و جودم را چنگ بزند
و نفس نفس به صبوری ِ نجیب کودکیم برسم.
کسی ، نه ، هیچ کس نتوانسته بود این گونه عجیب به ترس دیوانه کننده ی مجهولی دچارم کند
هیچ کس جز تو...
( این اولین باری است که دلم نمی خواهد در انتهای جمله ام بنویسم بماند و نقطه چینی هم حواله اش
کنم که یعنی هر چه دوست دارید ! نه دلم نمی خواهد .
می خواهم جمله تمام شود و نقطه . فقط یک نقطه که یعنی ؛ تمام شد سر خط. )
" مادرم روزت مبارک "
دلتنگ که می شوم رو به حیاط می ایستم و می بینمت که رو به باغچه ایستاده ای و داری آرم زمزمه می کنی
با خدا حرف می زنی . انگار که می بینی اش ، میان گلهای یا س و سرخ و محمدی و برگهای سبز گیلاس .
صدای گنجشکها می آید یاد زمستان و دستهای آبی ات می افتم . یاد خرده های نان کنار پنجره
و این که می گفتی : باران که می آید در را باز نکن گنجشک های پناه گرفته روی آن می پرند
حسودیم می شود !؟ نیستی ، به تمام باغچه و گنجشکها که صدایت می زنند حسودیم می شود.....
دلتنگ که می شوم می دانم باید مغرور بایستم و لبخند بزنم . به دروغ هم که شده لبخند بزنم .
یاد سه شنبه می افتم یادت هست؟ مگر می شود فراموش کرده باشی نه هرگز!
سر در آغوش هم گریستیم و تو آرام در گوشم تمام دغدغه هایت را گفتی . قرار بود بایستم استوارتر از همیشه
گفتی مغروری ، گفتی به تو ایمان دارم ، گفتی می توانی.... ومن فقط می گریستم
می دانستی ، می دانستی کجا باید چه بگویی ،می دانستی !مثل تمام چیزهای دیگری که پیش بینی کرده بودی
و به وقوع پیوست !
این روزها بابا نیز جور دیگری است ، جور دیگری در تنهایی هایش صدایت می زند و چه غریب پای سجاده
صورتش را از چشمهایم می دزدد به گمانم حس گنگی وصلمان می کند به تو که حالا نیستی....
گاهی دلم می خواهد فرو بیفتم میان دستهای کسی و بلند بلند گریه کنم بی که نگاهی آزارم دهد
اما هرکس نداند تو که خوب می دانی بی قرار اما مغرور می ایستم .
به دل نگیر نمی خواهم نا آرامت کنم
می دانی در انتها چشمهایم را می بندم و حرارت لبخندم تمام دلتنگی ام را آب می کند.