تبليغاتX
بیا و دفنم کن
" غافلان همسازند ، تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید "

 

 چیز عجیبی شنیده ام !  گفته ای  که فراموشت کرده ام  ؟!

نوشتم برای اینکه یادت بیاید  نام کوچه هایی که دوشنبه با هم دویدیمشان و تو را 

 صدا می زنند  هنوز خاطرم هست. 

و این جا کسی حق ندارد جز من تو را به نام کوچکت صدا کند!

 هر چند به گمانشان نگذاشتند  اما  به یاد می آورم که آمده بودی تا

 بی تاب اما مصلحانه قسمت کنی بودنت را 

 و من هنوز با صدای تو می خوانم  نتهایی که سرودی....

             

....................................................................

              

 

                نفس  نفس

 

               داشتم به خدا می رسیدم

 

                                          و

 

                   قرص

 

 

                                                    پشت قرص

 

 

                قرارمان نبود به داد نفسهایم......

 

 

                                                                برسد

 

                                                                                  به تو

 

                   و صعود کنم

 

                 به نت غریب انگشتانت

 

                                                        که

 

 

                رسالت پس کوچه های شهر را

 

 

                                          به مقدس ترین مترسک

 

 

                                                                     می دوخت

 

 

                     گفتند :

 

                                                      گم شده بودیم

 

 

                    میان میدان انقلاب

 

 

                                                         که  در ولی عصرگرفتنمان

 

 

                      و جد تو

 

                      

                                                 نه به آدم

 

 

                       که به اوین رسد

 

 

                                                     و نسل من

 

 

                                                                  به توالتهای عمومی  هفت تیر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 

و این منم......

 

آمده بودم با دستهایی خالی و شکسته ترین دلی که مدام و پیا پی ،

 

 تکرارت می کرد.

 

 و گونه ام که به شرجی ترین بندر گاه ها کنایه.

 

خودت گفته بودی ، غروب بود آمده بودم. برای التماس به اینکه؛

 

چوب حراج نزنم به تمام بودنم.

 

 اعتراف سخت ترین راه ساده بود؛

 

 ارثیه ای که به من بخشیدی شبهایم را رها نمی کند،

 

می کشدم به هر سو که می خواهد.

 

 و من منفعل و مست فقط مات شدن را آموخته ام !

 

 و کسی که پشت من قدم می گذارد و بالای سرم می ایستد و نفس

 

بی حرارتش را شبها

 

 روی گونه ام میدمد این روزها دست از سرم بر نمی دارد.

 

 دارم گیج می شوم برای التماسی که کردم و ته خنده ای که

 

سکوتت را رنگین کرد.

 

 و خوابی که دیدم  هنوز بی تعبیر رها نمی کندم .

 

نمی خواهمش، بیا بگیر لذت کوتاه لحظه ایش به تمام گیج شدنها و

 

 عصیانها نمی ارزد.

 

نمی خواهم شبیه دیوانه ها به تمام خودم شک کنم!؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 

آزادی جنسی فرویدی از نوع اسلامی!!

 

 

گاهی مهم نیست کاری که می خواستید انجام دهید نتیجه ندهد

 

راه های دیگری هم پیدامی شود برای رسیدن به مقصد و همان نتیجه،

 

  خوب و بدش هم که ....بماند.

 

می توان این جمله را در پی تبصره – قانون یا هر..... دیگری که مدتی

 

 پیش در مجلس تصویب نشد به عینه مشاهده کرد. همان قانون کاملا

 

 اسلامی و شرعی که می خواست بنیان خانواده را که اخیرا بر طبق

 

 آمارها سست شده و آینده ای مبهم را برای این واژه که اکنون

 

مسیری را برای مهجور شدن طی می کند، تصویر کرد.

 

"ازدواج مجدد مردها بدون اجازه ی همسر اول" و در توجیه معترضین به

 

 تنوع طلبی مردها و جلوگیری از فساد اشاره می شود . اگر بی غرض

 

 و منطقی به قضیه نگاه کنیم باید فرق گذاشت بین تنوع طلبی و

 

 شهوت و هوسرانی.  و دقیق تر که بنگریم اگر قرار بر تنوع طلبی است

 

 زنها با توجه به نوع پوشش ورنگهایی که انتخاب می کنند و نوع آرایشی

 

 که به کار می برند بسیار تنوع طلب ترند پس با یک حساب سرانگشتی

 

 باید چند همسری را برای خانومها نیز تصویب کنیم( دیدید چه راحت

 

 می شود قانون تصویب کرد) و اگر این افراد گمان می کنند که این امر

 

 در جلوگیری از فساد مفید و موثر است بهتر است چشمهایشان را که

 

 بعید است بسته باشد خوب بگشایند و سری به دادگاه های خانواده

 

 زده و علت مشکلاتی که بین زن و شوهر هاست را بررسی کنند .

 

 شاید خداوند لطفی نموده و چشمهای مصلحتی نابینایشان بینا شود.

 

هرچند این قانون به مرحله ی تصویب نرسید اما افرادی که

 

می خواستند تیشه به ریشه ی خانواده بزنند بیکار ننشستند سریالها و

 

 فیلمهایی که به تازگی ساخته و پخش می شود با سیاستی

 

 روانشناسانه و خاص در از بین بردن فرهنگی که در جامعه ی ما مذموم

 

 به شمار می رود تلاش قابل توجهی از خویش نشان داده اند. سریال

 

 پیامکی از دیار باقی – فیلمهای هوو ، نصف مال من نصف مال تو و.... را

 

 می توان از مواردی ذکر کرد که می خواهند به هرزگی و هوسرانی

 

 برخی از افراد مجال خودنمایی دهند. شکر خدا برخی از مراجع تقلید

 

 نیز مسیر را مهیا کرده اند ،با اجازه به صیغه ی موقت شدن دختران

 

 باکره بی اذن پدر . خوب است که به فرزندان ناخواسته و احتمالی که

 

 حاصل این ازدواجهاست نیز گوشه چشمی داشته باشیم وجالب

 

می شود اگر از همین افراد سئوال شود آیا حاضرند با دختری که قبلا

 

 صیغه ی موقت مردی بوده ازدواج کنند؟ احتمالا جوابهای جالبی از این

 

 قماش خواهیم شنید! با استناد به شیوه ها یی که خوب بلدند با

 

 توسل به آن ماجرایی را ختم به خیر کنند؟!

 

حتی اگر بخواهیم به این قضیه با زاویه ای به جز اسلام که در آن ازدواج

 

 مجدد با توجه به شرایط خاصی است ، نگاه کنیم  باز با مشکلات

 

 اساسی روبرو خواهیم بود . فروید روان شناس معروف سالها پیش این

 

 ایده را بیان کرد و صدمات جبران ناپذیری را به بار آورد و این نظریه پس از

 

 مدتها حتی در کشورهای غربی مورد انتقاد شدید قرار گرفت .

 

حال ما می خواهیم نظریه ی فروید را با پوششی شرعی در جامعه

 

 پیاده کنیم جاده که کاملا باز است و شرایط مهیا بفرمایید!!؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 

آرامشم همیشه مرا رنج داده است!

 

یک ساعت ، یک ساعت و بیشتر روبروی رایانه نشسته بود و گاهی کلمه ای می نوشت و دکمه ی ورود را می فشرد و نگاهش روی صفحه نمایش حرکت می کرد.

مرد بلند شد و پشت سرش ایستاد ؛ دنبال چی می گردی؟

برگشت ، خیره نگریست، صورت مرد آن چیزی نبود که تصور کرده بود آنچه که تصور می کرد آنچه که می خواست!

مطیع چشمش را به چشمهای مرد دوخت. بلند شد بازوی او را گرفت و به طرف صندلی هدایتش کرد. تو ، تو جستجو کن. به من جواب نمی ده. مرد نگاهی به زن و بعد صفحه نمایش کرد و با تردید جلو رفت و روی صندلی قرار گرفت. داشت کلمه ی مورد جستجو را می خواند. انگار به چشمهایش شک داشت . چی " خودم"؟! یعنی چی ؟

- آره "خودم " .  با انگشتش دور کلمه خطی کشید و بعد هاشورش زد. جواب نمی ده . به تو شاید .... شاید نه ...

چی ؟ چی می گن ؟ کلمه ی مقابل شاید رو می گم ؟

مرد سیستم را خاموش کرد ؛ تمومش کن.

نگاهش کرد انگشتش را روی پیشانی مرد کمی فشرد و زمزمه کرد "خودم " و مطیع و رام سرش را کمی کج کرد :باشه تموم شد.

 

 

 

شروع کرد به شمردن : یک ، دو ، سه .... به شصت و یک که رسید ایستاد این ، این رو می خری؟ مرد اخمی کرد و انگشتهای زن که بین انگشتانش قلاب شده بود را فشار داد و نام زن را صدا کرد.

بس کن . من خونه نیستم قرصهایی که برات تجویز شده رو می خوری؟

- می خورم، می خورم . قرصهای سفید رو

- سفید ؟! تو که قرص سفید رنگ نداری!

- اون جا رو ببین. بلند شده داره نگاهت می کنه با لباس سفید سفید سفید با هیبت ماورائیش. نگاه کن ردیف نودو....

با خشونت به سمت خود کشیدش و تا دهانش را باز کرد که حرفی بزند زن انگشتهایش را روی لبهای او قرار داد و با صدای محوی گفت: تمومش می کنم . اما داره نگاهت می کنه بهش گفتم دست خودت نیست . گفتم که ... اما بهش نگفتم اون قبرو نمی خری، هرچند خودش می فهمه. راستی چرا تو هیچ وقت نگاهش نمی کنی؟

 

 

 

کلید را در قفل چرخاند داخل خانه که شد زن روبرویش ایستاده بود.

- سلام

- سلام خوبی؟

- نشناختیش؟

- روی مبل نشست ، منظورت کیه ؟

زن با پا آرام ضربه ای به پایه ی میززد. راننده ای که رسوندت با پراید مشکیش؟

- متعجب نگاهش کرد و با تردید گفت: نه سر کوچه پیاده شدم . توووو بیرون بودی؟! گاهی فکر می کنم که تو...

کنارش نشست نجوا کرد گاهی درست فکر می کنی -  آرام بوسیدش- نه خونه بودم . لبخندی زد. همکلاسی دوره ی اول راهنماییت بود. چایی می خوری؟ غذایی که ظهر هوس کردی برات درست کردم، چایی بریزم؟

چشمهایش را بست و سرش را روی تکیه گاه مبل گذاشت. نفسی عمیق کشید . زن سرش را کنار گوش او برد و آرام زمزمه کرد چرا هیچ وقت نگاهش نمی کنی ؟!یه مدتیه داره نگاهت می کنه و بعد روی پای مرد چیزی نوشت و سپس از چند ثانیه هاشورش زد.

 

 

 

پا برهنه می دوید. شنهای ساحا کف پایش را قلقلک می داد. صدای آرام دریا وسوسه انگیز خمارش می کرد. می دوید با سرعتی عجیب. حس پرواز را می خواست، صعود. مرد کنار ساحل ایستاده بود. زن می دوید و زیر لب با دقت چیزی را زمزمه می کرد. گویی با هر بار تکرار می شکافتش ، کشفش می کرد و هیجان زده تکرار ، تکرار ، تکرار......

موجی آرام قد برافراشت. به سمت موج دوید با صدایی رسا فریاد زد دارد نگاهت می کند. انگشتش را به سمت دریا گرفت هنوز داشت چیزی را زمزمه می کرد. چشمهایش لحظه ای صورت مرد را کاوید و بعد با بهتی مجهول به موج که مثل شبهی پیش می آمد خیره شد چشمهایش را لحظه ای بست و گشود. موج مرد را ربوده بود.

حرارتی که روی لبهایش نشست چیزی گنگ در درونش را سوزاند. چشم گشود با بغض مرد را نوازش کرد و به آرامی کنارش زد و سرش را در بالش فرو برد.

فنجان چای را سر کشید . امروز زود می یام.

- دیگه نمی آیی، زمزمه وار و نامفهوم گفت حس کرد زبانش دارد می سوزد و دستی نامرئی بند بند وجودش را لحظه ای از هم گسست

مرد برگشت ونا خود آگاه بی که بداند زن چه گفته پرسید: مطمئنی؟!

- لحضه ای تردید ، آه کم رنگی کشید. انگشتش را روی پیشانی مرد گذاشت – تصویری تلخ روی پرده ی ذهنش نقاشی شد- و گفت: تمام شد تمام شد. اگر نگاهش می کردی بهتر بود. مدتها بود که نگاهت می کرد. نگران نباش ، اشکش سرید و از گونه اش روی سنگهای کف خانه افتاد سرش را بالا گرفت قرصهایم را سر وقت می خورم . با انگشت روی سینه ی مرد چیزی نوشت و هاشورش نزد با خشونت خاصی او را بوسید . در را باز کرد و به آرامی به سمت در هلش داد.

مرد گیج نگاهش کرد و به نام صدایش زد

تلخ تلخ خندید ونام خود را زیر لب تکرار کرد.

مرد خیره به نگریستن ادامه داد

با وسواسی خاص گفت من خوبم سرش را کج کرد و لبخند محوی زد . مطمئن باش. من ... خو....ب ..... بم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط عصیانگر  |