تبليغاتX
بیا و دفنم کن
" غافلان همسازند ، تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید "

 

"معمولا برای درک و فهم مسایل و مشکلات کسانی که گرفتار شده اند

 روشهایی" ....کتاب را می بندم در شیشه ای کتابخانه را باز می کنم

انگشتانم روی کتابها می لغزند حافظ، اخوان ، شاملو ، فروغ ، گلرویی

سهراب ، صالحی ، قیصر( که رفت اما هنوز اینجاست).......

و بهمنی کتاب را آرام بیرون می کشم شاید که نه حتما امروز

شعری از میان برگه های "این خانه واژه های نسوزی دارد"

دوباره به واژه ی آفرینش نزدیکم می کند....

 

 

 به سرم زده که، می توانم

 پاک کن را برمی دارم

 و.... ردیف یکی از غزل هایم را

                            پاک می کنم

 

 من و دریا غزلی ناب سرودیم از تو

 غزلی مثل تو نایاب سرودیم از تو

 .

 .

 .

 من و دریا غزلی ناب

 غزلی مثل تو نایاب

 

 چه قیافه های بی تفاوتی دارند

                               - قافیه ها -

 می خیالم:

     ما که قرن ها ست قافیه ها را باخته ایم

 و.... پاکشان می کنم

 

 من و دریا غزلی ناب

 غزلی مثل تو نایاب

 .

 .

 .

 من و دریا غزلی

 غزلی مثل تو

 

 هنوز هم خیالاتی ام

 به شتاب انسان امروز

 به کاسه ی آب «دیوژن»

 به بی وزنی

                   - می اندیشم

 و....

 پاک کن را بر می دارم

 من

 

          دریا

 

                    غزل

 

                               تو

 

 

از مجموعه شعر:

این خانه واژه های نسوزی دارد " محمد علی بهمنی" 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 
 
چشمها را باید شست
 
         جور دیگر باید دید!
 
 
 
 
 
www.photo.ir - One Shot, One Life
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 

 

ثبتم کن

 

        

                   به فجیع ترین صورت ممکن!؟

 

 

بگذار متولد شوم

 

                         و

 

                                   ولگردترین دیوانه

 

 

شاید، تمام مردم شهر با انگشت نشانم دهند

 

 

                                              و "شما"

 

 

                                   که تلخ ترین واژه ی لبهایت است  

 

به" تو" صعود کند

 

                    

                       همین کافی است!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 

 

امروز هم حال و هوایی که می دانی را دارم

 

 در یک خلا معلقم و نمی دانم صعود یا سقوط .

 

راستی دوباره خواب دالانهای تو در تو را دیدم و کودکی که

 

 شبیه خودم بود  تو که میدانی تعبیرش چیست.

 

گاهی دلم می خواهد کسی بیاید و این ارثیه ی سنگین را از دوشم بردارد.

 

دانستن بعضی وقتها عجیب سخت است!!

 

..............................................

 

 

نمی دانم شاعرش کیست ، اما بسیار زیبا سروده. نوشتم تا شما نیز لذت ببرید.

 

 

 

کجاست منتظر تو؟؟

 

چه انتظار عجیبی!!

 

میان منتظران هم ،

 

                         عزیز من-

 

                                            چه غریبی!

 

عجیب تر اینکه چه راحت

 

                                     نبودنت شده عادت!

 

چه کودکانه سپردیم

 

دل به قصه ی قسمت

 

چه بی خیال نشستیم!

 

                               چه کوششی؟؟ 

 

                                                   چه وفایی؟؟

 

فقط نشسته و گفتیم؛

 

                         خدا کند که بیایی!!.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 

 

می خواهم تمام کلمه ها را دور بریزم تمام آنها را

 

 و دفترم را درست رو برویت باز کنم

 

و بلند بلند بخوانم میان همهمه و انبوهی که نگاهمان می کنند!

 

 با صدایم که می دانم دوست نداری که.....دوست نداری که.......... و بعد بگویم؛

 

 به من ربطی ندارد که تو تمام شب را نواختی  وترانه های نگفته ات را بالا آوردی.

 

 ترانه هایی که من از آنها بدم نمی آمد ولی نشد که بگویم اینجا جای ایستادن نیست.

 

 سکوت کن.

 

نشد که بگویم و تمام نگاه مردمک چشم تو میان غرور مضحک یخ نگاهم آب شد.

 

اما حالا می خواهم اعتراف کنم! کِِِه تمام گناهت را دارم به دوش می کشم

 

و کسی ....و کسی بهانه ام را قبول نمی کند اماهنوزاین ها برای رفتنم کافی نیست........

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 

 

از همین شروع کار بهتون بگم این پست رو نمی نویسم که نیشتون رو تا بنا گوشتون باز کنید

 

 و لبخندهای ملیحتون رو به نمایش بزارید - مگه با شما نیستم !!!! – فقط دارم ذکر مصیبت می کنم .

 

قضیه چی بود ؟! آهان یادم اومد ، قضیه بلایی بود که سرمون اومد و

 

 تموم عزت و آبرویی که تو این چند صد سال جمع کرده بودیم

 

 ییهو همین جوری ریخت رو زمین ، حالا آفتابه بیارو جمش کن !!!

 

ماجرا از چهارشنبه شروع شد ، که یکی از اساتید محترم فرمودن :

 

باید یه تحقیق درست و درمون تحویل بدین. ماهم که می میریم واس تحقیق محقیق

 

چشامون برق 250 ولتی زد و زل زدیم به استاد تا ببینیم ماجرا چیه ....

 

خلاصه بعد از یه هفته فکر وکنکاش قرار شد با یکی از همکلاسی های محترم دوتایی

 

تحقیق کنیم . و شروع کردیم. حالا هی ما کتاب بخون، اون کتاب بخون،

 

 تمام درس و زندگیمون رو گذاشته بودیم رو این مطلب می خواستیم یه تحقیق توپ تحویل استاد بدیم

 

 که بتونه باهاش بسکت بازی کنه و چشاش قلپی بزن بیرون و نگه دانشجو جماعت هیچی حالیش نیست .

 

 کم کم داشت باورمون میشد که اگه ترشی های دانشگاه رو نخوریم بلکه شاید بتونیم یه چیزکی بشیم.

 

 از این فکر من که داشتم ذوق مرگ می شدم . دیگه چیزی نمونده بود که کارا درست حسابی

 

 راست و ریس شه که، همکلاسیمون اومد و فلاپی که دستش بود داد بهمون و گفت :

 

بیا بیگیر آبجی مطالب آخرو دادم پسرخالم تایپ کرده  .

 

چون تو دست به قلم و خودکار و روان نویس و ... هستی برو ویرایشش کن .

 

 آخ که این جمله چقدر به ما مثل چسب شیش قلو چسبید و دیگه تو پوست خودمون جا نمی شدیم .

 

بعد از دو ساعت که رسیدیم خونه با یه طمطراق خاصی رفتیم پای رایانه

 

-دارم فارسی و پاس می دارم –  و فلاپی رو گذاشتیم توش.

 

 فلاپی گذاشتن همانا و صدای گوش خراش از سیستم بلند شدن همانا . هر کاری کردیم

 

هیچ فایلی باز نشد . یهو دوزاریمون افتاد که ای بابا قضیه ویروسی  میروسیه.

 

 از اون روز به بعد سیستم هر روز یه ادایی در می آورد، فکر کردیم بهتره درمونش کنیم.

 

 یکی از برو بچ آشنای فامیل رو با کلی پسوند و پیشوند مهندس دعوت کردیم خونمون که؛

 

 بیاد و تب سیتم رو بخوابونه که ای کاش نمی اومد؟

 

 اصلا کاش زبونمون رو سوسک دوسر نیش زده بود و دعوتش نمی کردیم ؟؟!

 

بعد از چند دقیقه ور رفتن با رایانه یه نگاهی به ما انداخت و گفت بچه جون چقدر ویروس داره

 

 اونهم چه ویروسهایی؟! این جمله رو با یه لحن پلید موزیانه ی بی تربیتی گفت که؛

 

ما یه جور نا جوری خورد تو فکمون. اول درست و حسابی حالیمون نشد

 

بعد دیدیم که ای دل غافل نخیر قضیه جدی تر از این حرفهاست .

 

 ماجرا ویروس از سایتهای سکس و مکس و اکس و ..... است .آش نخورده و دهن سوخته .

 

چه خجالتی کشیدیم ، اونم ما که جدای از شیطنتمون  بچه مثبته ی فامیل بودیم  و

 

 همه از بزرگ و کوچیک یه حساب چند هزار صفری  واسمون باز کرده بودن.

 

 از خجالت کار نکرده داشتیم متلاشی می شدیم و سرمون رو اونقدر پایین انداخته بودیم

 

 که پیشونیمون داشت می چسبید به کف پامون! حاضر بودیم یک ماه آزگار جورابهای

 

داداشمون رو بشوریم!؟  ولی همچین حرفهای نچسبی رو به ما نمی چسبوندن.

 

 ما هر فیلمی، سریالی ،تئاتری بازی کردیم که ثابت کنیم این کارهای ناشایست بی خردانه

 

 کار ما نبوده با اون خنده ای که یه جورایی می گه: ای شیطون تو هم ! نقش بر آب شد .

 

اون لحظه هر چی فحش بی ادبی دانشجویی بلد بودیم می اومد تو ذهنمون و پرتاب می شد

 

سمت پسر خاله ی همکلاسی مربوطه . بچه کاش روباه دریایی بخوردت!!

 

 مگه ما چه سیدی خط و خش داری به جنابعالی فروخته بودیم که این جوری زدی تو برجکمون .

 

 حالا خودت هر کاری می کنی بکن!؟ چرا اسم مارو زیر نویس می زنی .

 

 مخلص کلام اینکه تا یه مدت نامعلوم الزمانی نمی تونیم سرمون رو درست و حسابی

 

 پیش برو بچ فامیل بلند کنیم و آخ که یه جورایی داریم آرتوروز گردن می گیریم!!

 

نتایج اخلاقی:

 

 

 

-         آنتی ویروس چیز خوبی است.

 

-          پسر خاله موجود بدی است.

 

-         به تحقیقهایی که اساتید گردنتان می اندازند جا خالی دهید.

 

-         به حرف بزرگترها گوش کنید.

 

-         جورابهایتان را خوب بشویید.

 

-         ( منتظر نباشید نمی گم انرژی هسته ای حق مسلم ماست؟؟ !!!! )

 

 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 

 

دوست گرامیمون"سرورتون¹" نویسنده ی طنز وبلاگ رو می گم(دو تا پست طنز نوشت)

 

با ﺇجزتون رخت بر بست و رفت.

 

چرا گریه می کنید نه بابا ما از این شانسها نداریم!؟

 

از اون رخت بربستنها نه، از این رخت بر بستنها ؟

 

چمدونش رو بست و به دیار عاشقی² شتافت و دیگه بچه دستش به قلم نمی ره و تمرکز نداره.

 

ما هم واسه اینکه کم نیاریم گفتیم برو من هستم!! و قراره خودمون مطالب طنز رو بنویسیم.

 

رخصت" طنازها"*

 

 

 

1- نویسنده ی طنز، سال 66در بیمارستان به دنیا آمد و هنوز به دنیا هست.

 

2- دیارعاشقی سرزمینی است کشف نشده که فعلا هر....... را در آن

 

 راه می دهند (نقطه چین را با کلمات مودبانه پر کنید)

 

*- طنازها منظور همان آدهایی هستن که طنز می نویسند پس

 

 گمان می کنند بامزه هستند. اما دریغ از یک گرم مزه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 

 

مرا کسی نساخت، خدا ساخت؛

 

نه آن چنان که "کسی می خواست"،

 

که من کسی نداشتم.

 

کسم خدا بود، کس بی کسان.

 

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.

 

نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م.

 

من یک  گل بی حساب بودم.

 

مرا از روح خود در آن دمید .

 

و بر روی خاک و در زیر آفتاب،

 

تنها رهایم کرد.

 

"مرا به خودم واگذاشت".

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط عصیانگر  |