|
" غافلان همسازند ، تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید "
|
تغییر نام دادم- اسم وبلاگ رو می گم – از "حباب" به " بیا و دفنم کن"
امیدوارم موفق باشم.
و جد من آدم! دارم از تو می آموزم تجربه کردن را.
عاصی ترین بهانه ام برای نوشتن هبوط تو بود وگیج شدنم از
واژه ی آفرینش .
عاقبت می میرم از ترسی که این روزها برم داشته است
ومدام سرگردانم می کند
اما می نویسم سکوت مطلقا ممنوع.....
حتی اگر جهنم است!
پر کن
گناه میان لبهایت
و
تنم را
بگذار رانده شوم از؛
بهشت فاصله
گمان می کنم شبیه قبل شده ام شبیه- آن- نوشته هایم که دوست داشتی تمام
آنها را حتی اگر شده ؛
با دستهای خودت تکه تکه کنی و بعد بسوزانی تا شاید برگردم ،
برگردم از بزرگ شدن که هر دو از آن بیزار بودیم. دارم تمام کودکیم را
جا می گذارم میان شیطنت چشمهایت و لبهایم را نقاشی می کنم.
تو که خوب می دانی سالهاست که دیگر مدام- خودم - نمی خندم .
سالهاست که دیگر خودم نمی خندم و چقدر ژست آدم بزرگ بودن
به من بد می آید. این را پشت سرم گفته بودی و من چقدر خندیدم
و چقدر ته ته ته دلم لرزید که هنوز به من فکر می کنی و به لبخندم!!
محکومت می کنم !؟
در ابتدای پایان ممتد واژه های تلخت
وتو به فراموشی
نه نمی سپاریم !
قدم بزن
با چکمه های آهنی؛
برهان و دلیل و منطق
وتمام حس مرا
به مضحکترین واژه های عاقلانه
مصلوب کن!
سقوط تقدیر من نیست
هنوز ایستاده ام
و داری رسوخ می کنی در خودت
ومن خویش را تبرئه
و تو محکوم
دارم عادت می کنم
انگشت روی لبهای من بگذاری
ومن
بلند، بلند
تکرار غزل تبت را
تمام خاطره ات را
میان دستهای فلسفه جا می گذارم
از تبار تو نیستم
هر روز میان خطهای جبر تو زاده شدن
از آن من نیست
عاصی تر از آنم
به اختیارمطلق تو
و حرفهای داغت که مدام
توی سرم فرو نمی روند
تسلیم شوم
قدم بزن دارم عادت می کنم!
این چند سطر را حتما عمیق بخوان. میدانم که می آیی
سری به نوشته ها می زنی
و مثل همیشه شبیه انسانهای ساکت صبور که انگار آرامششان ارثی است لبخند
کم رنگی لبهایت را رنگ می کند(هیچ وقت بلند نمی خندی- بر خلاف من-)
و بعد کمی ابروهایت را در هم می کشی که داری فکر می کنی و خیره می شوی
به یک نقطه( و دوباره نه مثل من، که وقتی فکر می کنم چشمهایم قضیه را
می کاوند و خیره نمی شوند )و در انتها سر تکان می دهی که؛
نشایه ی تایید است یا انکار. و من هرگز این دو را از هم تشخیص نمی دهم
و تو که توضیح را جایزنمی دانی شبیه آدمهای به ظاهر متفکر مضحک
که من از آنها خوشم نمی آید و ازژست های عاقلانه ی تو.
واین به گمانت چه تفاهم عجیب ساده ای است میان من و تو!!؟؟
خداوند نیز با بهشت پاک و راستین و جاویدش انسان را نتوانست
در نابینایی مطیع خویش نگه دارد ودر کنار جوی شیر و عسل و چشمه ی
آب حیات کوثر و زیر سایه ی طوبی و در آغوش حور و غلامان از نیاز فهمیدن
بی نیازش کند. و تلخی و بد بختی شعور را بر لذت و سعادت بی شعوری برگزید و
عصیان کرد و
چشمش کویر خشک شد. و آرامشش اضطراب و یقینش حیرت، لذتش الم و
سیرابیش عطش و این است که ظلوم و جهول است و این دشنامی است که؛
تنها انسان شایسته آن است.
ما همه آدمیم و بهشت همین زندگی است. و هرکس به اندازه ای که از میوه ی آن
درخت ممنوع می خورد خود را بیشتر تبعیدی زمین و غریب زمانه می بیند
همه چیز دارد به انسان منجر می شود تاریخ را می نگرم که در آن جویبارها ی
رنگارنگی از نقطه های دور از هم ، دیرتر و زودتر جریان یافته اند و در طول قرنهای
آشنا و ناشناس ، بر مسیرهای متفاوت و گاه
دارند در چشم من به هم نزدیک می شوند و شطی عظیم را پدیدمی آورند
و به یک دریا می ریزند « برای دیدن برخی رنگها و فهمیدن بعضی حرفها ازنگریستن
واندیشیدن کاری ساخته نیست .
باید از آنجا که نشسته ایم برخیزیم ، قرارگاهمان را در جهان عوض کنیم»
وحدت روح و فرم یک شهر را و نیز جهتی که یک شهر بدان سو در حرکت است
از میان کوچه ها و خیابان
بحث از خیابان اصلی و پس کوچه فرعی، بولوار آسفالته و بیست متری خاکی ،
بالا خانه و زیر زمینی عبث است ، از نوع همان جنگهای هفتاد و دو ملت است.
من به آنچه علیه اش عصیان کرده ام کاری ندارم ، نه دشمنی و نه دوستی ، آن را،
یا اورا، ندیده ام ، نمی شناسم . عصیان من احتیاج و جودی خودم بوده است .
اگر آنچه را با مخالفت با آن بدست آورده بودم با موافقتش بهتر به دست می آوردم
چنین می کردم. من در دشمنی و دوستی هایم بی طرف و بی غرضم .
( دکتر علی شریعتی)
احمقانه به من
بنگرند!
باز، تمام شعرهایم را
به خط چشمهای
تو
خواهم نوشت