تبليغاتX
بیا و دفنم کن
" غافلان همسازند ، تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید "

 مژده  مژده  مژده رئیس جمهور فخیم عدالت پرور عدالت گستر فرموده اند :

 

 برای شب یلدا مشکل کمبود هندوانه نخواهیم داشت.

 

خدایا اشکی که در چشمانم جمع شده اشک شوق است

 

 که  نمی توانم پنهانش کنم وتاسف که؛

 

  آخر چه طور می شود ما انسانهای بی وجدان نا مرد

 

 بی ادب مزخرف خودخواه چشم سفید

 

 این همه خوبی را نا دیده می گیریم و حرفهای صد تا یه غازیا صدتا یه قو

 

 یا صدتا حالا هرچی .....پشت سر،نه جلوی سر، دقت کنید

 

 پشت سر بعضی ها می زنیم.

 

منظورم از بعضی ها شخص حقیقی ،حقوقی یا مفقودی خاصی نیست

 

  فکرتان منحرف نشود.

 

نتایج اخلاقی؛

 

1- خدایا شکرت همین یک مشکل بزرگ را داشتیم که حل شد.

 

2- سالهای قبل پول بود وهندوانه گران نبود، اماخودش نبود!!؟؟؟

 

3- یلدا دختر خوبی است!!

 

4- شب یلداحق مسلم ماست!!؟؟

 

5-یاد بگیرید پشت بعضی ها، بعضی حرفها را نزنید. اگر زدید می خورید،

 

 چون هر عملی را عکس العملی است.

 

6- بزغاله حیوان جالبی است؟؟!(اگر فکر می کنید

 

 این گزینه اصلا به قضیه ربطی نداره

 

 فکر کنید. خوب به من چه و به شما چه!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط عصیانگر  | 

*☺☻☺☻☺☻☺☻☺☻*

این پست رو می نویسم تا به اطلاعتون برسونم که چه بلایی سر

 

* سرورتون* اومده

 

 و تا یه مدت نامعلوم الحالی غیبتی موجه غیر موجه داره

 

 از اون بلاهایی که☺ .............. 

 

( نه دیگه نشدها قرار نیست فکرهای بد... نا جور... نافرم ....بی تربیتی کنید)

 

 این *سرورتون* که پشه لگدش زده یه جورایی افتاده تو اتوبان

 

 ♥عاطفی- عشقی

 

ما که هرچی بهش گفتیم گوشش بدهکار نیست ، دست بردار نیست ،

 

ول نمی کنه، رهانمی کنه، بی خیال نمیشه البته اتوبانش  دو طرفه است

 

 (با یه حالتهای خاصی بی واسطه مستقیم مربوط می شه به اتوبان:

 

تهران- کرج)

                                                                                          

خوب حالا بزارید در مورد اتوبان دوطرفه براتون یه توضیح کوچولو بدم؛

 

این اتوبان از اون اتوبانهایی است که؛

 

 یک ماشین از آن سمت و یک ماشین از این سمت

 

 کاملا در جهت مخالف هم که نتیجه ی موافق در پی دارد

 

 به طرف هم  حرکت می کنند 

 

 آنگاه در یک نقطه که نقطه ی طلاقی نامیده می شود به هم میرسند  

 

البته امید است که در مسیر رسیدن به هم دچار پنچری و... نشوند

 

 شایان به ذکر است سرعتشان حین طلاقی مجاز بوده و

 

تصادفی که به جرح،فوت و .... بیانجامد رخ نخواهد داد.

 

واما ادامه ی مطلب...........

 

و بنا به همون دلایلی که گفتم دیگه دست بچم به قلم نمیره

 

 یه جورای ناجوری دچار رکود قلمی طنزی شده و

 

تا یک دوره ی نامشخص نا معلوم از رسالت بزرگی که بردوشش افتاده بود

 

 (البته به گفته ی خودش) شونه خالی کرده

 

 وبا یه لحن آروم  شیطنت آمیز پر انرژی میگه بی خیال رسالت مسالت

 

و زیر لب هم♪♫ آوازهای♪♫ کوچه بازاری، محله ای،

 

پارکینگی اتوبانی... می خونه

 

بعضی از این تلفن همراه ها هم که خدا بگم چی کارشون کنه

 

 با طرحهای قرمز و آبی و سبزو صورتی و...

 

لی لی به لالاشون گذاشته و مزید بر علت شدن

 

راستش من هم تو این قضیه بی گناه نیستم

 

 آخه تموم عمر به هدر رفته نرفتمون با نفرینهای  خصمانه ی

 

عشقولانهبه رفیقمون گذشت و حالا که دومنش رو گرفته

 

به خودمون ت... لعنت می فرستیم که ای بابا تو

 

وجدان مجدان نداشتی که همچین نفرینهایی می کردی

 

آخه ما چه میدونستیم که خدای مهربون نظر لطفی می کنه و

 

نفرینهامون رو جامه ی عمل می پوشونه

 

حالا بکش که:خودم کردم که................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 

این چند خط حدیث نفس را تقدیم می کنم به خودم

 

 بلکه شاید روزی پیدا شوم!؟

 

 

 

سلام حورا،دلم عجیب برایت تنگ شده،سالهاست گم شده ای 

 

نگو دیراست چرا که بعد از گذشت....سال به دنبالت می گردم .

 

 گمت کردم درست وقتی که توانستم بنویسم بابا به دنبال نان است!؟

 

 حورا خسته شده ام،به دنبالت می دوم نمی یابمت،

 

نگاه کن آن دور کسی ایستاده شاید تویی ،میدوم اما نمی دانم چرابه تو

 

نمی رسم!!

 

زمان می گذرد........حالا پنج ساله شده ام ،می شنوی حورا پنج ساله،

 

روی شنهای ساحل نشسته ام از دریا به سویم می آیی درست روبرویم

 

نزدیک و قابل دسترس،

 

دستهایت را می گیرم،پابرهنه می چرخم....... می چرخم.......می چرخم.......

 

سرم دوران می خورد.آه چه لذتی دارد زمین خوردن ،

 

می خندی؛ می خندم. کودکانه لباس سفیدم را از شنها پاک می کنم.

 

 ( دقیقه ها می دوند حالا کنارم نشسته ای)، بلند می شوم  

 

 دستم را در پی یک نیاز به سویت دراز می کنم می خواهم بچرخم،

 

 روی شنهای ساحل با کفشهای صورتی ام ،

 

راستی حورا بابا این کفشها را دیروز برایم خرید- نگاهشان می کنی-

 

 در صورتت پی لبخند می گردم مثل دو سال پیش که گفتم:

 

بابا این لباس سفید را برایم خرید.

 

 اما این بار نمی خندی می چرخم....می چرخم...،زمزمه می کنی حوا!

 

 دور می شوی به سمت دریا می روی نگاهت می کنم به سمت دریا می روی

 

 بزرگ شده ام آنقدر بزرگ که حس می کنم من شده ام!؟

 

نگاهت می کنم به سمت دریا می روی به سویت میدوم سرم دوران می خورد،

 

زمین می خورم اما این بار خندیدن لذتی ندارد،

 

اشکها روی صورتم سر می خورند. تار می شوی آه حورا دیگر نمی بینمت

 

 نامت را فریاد می زنم صدایم را نمی شنوم!!. نگاه کن حورا چقدر کوچکم!!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط عصیانگر  | 

عینک آفتابیت را بزن

 

 

 می خواهم فردا

 

 

 در حوالی خانه تان

 

                          طلوع کنم!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 

تبریک می گویم! به تمام گروه های به اصطلاح مسلمان! و فخیم ایران

 

 (خدا توفیقتان دهد به فکر همه ی مردم، زن و مرد هستید.

 

 عدالت در کشورمان بیداد می کند همه در همه چیز دارای حقوق تساوی هستند)

 

 همچنین به تمام روانشناسانی که در جهت خدمت به جامه ی خویش

 

 از تمام ترفندهای روانشناسی بهره می جویند .کمی عجله کنید

 

تا ظرفیتها تکمیل نشده!!؟

 

شانس همیشه در خانه تان را نمی زند بازهم درهای شهادت گشوده شد..........

 

در پی خبرهای واصله اطلاعیه ای تحت عنوان استشهادیون

 

 بین دستهای مردم صبور بی حوصله می چرخد که در آن از تمام کسانی که تمایل دارند

 

  حسین فهمیده شوند دعوت شده در کلاسها ثبت نام کنند!!! با استفاده از شیوه های

 

روانشناسی چنان منقلب می شوید که حاضرید جان خویش را در راه... فدا کنید

 

(البته خودم هنوز متوجه نشدم در راه چی باید فدای جان کنیم)

 

 قابل ذکر است بدون اعتقاد قلبی بدون ایمان......

 

تبریک می گویم به تولیدات کشورمان افزوده شد!! داریم بنیادی کار می کنیم

 

 شبیه تمام کارهای دیگرمان اعتقادی و اصولی

 

از نظر ایمانی روی نوجوانان و جوانان کار می کنیم شک نکنید

 

 ما اعتقادات هیچکدام از شهدا و...را به بازی نگرفته ایم

 

مگر نشنیده اید هر کاری راهی دارد درست و غلط بودن راهش بماند.

 

"من از خانواده ی این نوجوان عزیز عذر می خواهم که از نام و اعتقاداتش سو استفاده شد"

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط عصیانگر  | 

برای تو می نویسم ،برای تو که نیستی .

 

خیابان گرد خیابان گرد شده ام. آرام آرام، کوچه به کوچه

 

باران؛- نم، نم، نم- دارم خیس می شوم .همبستری ات با

 

خاک آزارم میدهد. کسی این جا به فکر.....!!

 

تمام سهم من از چشمهای تو گونه های خیسم بود

 

 و بهانه ی گیسوانم ودستهایت

 

نگاه کن پشت دریچه ی مجاب ذهنم هنوز گیج می چرخی !؟

 

و سرمی خوری میان واژه هایم

 

 فریاد نه سکوت می کنم، لبخند بزن!!؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط عصیانگر  | 

 

تقدیم به آنان که:.......

 

من به چشم خویش می بینم که تنها دلیل بودنم عصیان است.

 

حال می فهمم که بر خلاف پندار دکارت ، اندیشیدن دلیل بودن نیست،

 

احساس کردن هم دلیل بودن نیست،هست اما در درجات ضعیف،

 

پوک، بی ارج،همچون بودن یک "ماشین حساب"،

 

 همچون بودن یک جاندار،یک آمیب!

 

 سخن کامو راست است" من عصیان می کنم پس من هستم"

 

من موجم، به گفته ی علامه اقبال:" به ساحل افتاده گفت

 

هستم اگر میروم گر نروم نیستم"! شبی از خواب پریدم،

 

 گویی پیامی غیبی این آیه را به دلم وحی کرد.

 

 برخاستم و چراغ را روشن کردم و نوشتم که، قطع کردم وحی است

 

"ما پرنده ی موهومی هستیم که در عدم پرواز می کنیم"

 

معنی آن را مدتها بعد فهمیدم و روح آن را حال دارم حس می کنم.

 

 پس ما چه هستیم؟ هیچ، موهومی در عدم یعنی معدوم،

 

یعنی فقط پروازکردن............

 

چه کنم که بفهمی؟ چه بگویم که بتوانم گفت؟

 

 رنج من درمان ندارد "طبیب امراض عمومی"

 

 همه ی فکرها را کرده ام. اگر عصیان را از روحم دور کنم

 

 آرام می شوم و با جامعه دمساز اما تنها یک آرامش خواهم بود.

 

 یک معدومی که آسوده است.

 

می دانم که اگر عصیان من نباشدآسوده خواهم بود

 

اما مرگ همچنین است و بهتر.مرگ بیهودگی است که احساس هم نمی شود

 

 واگر عصیان نباشد مرگی خواهم بود که عدم خویش را

 

 با تمام بینایی و آگاهی خویش احساس می کند

 

و اگر عاصی باشم تمام زهرها و زخم ها ی روزگار

 

 و زبونان سفله ی روزگار را باید تحمل کنم و تحمل می کنم

 

اما درد بدتر این است که عصیان من نیز ناکام می ماند.

 

                                                   " دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط عصیانگر  | 

من، نگاه مستبد مرموز سیاست چشمهای مترسک را

 

                                                   باور می کنم

 

                                                                  اما!

اگر کلاغ بفهمد که:

                     مترسک پوشالی است؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط عصیانگر  |